تبلیغات
رویای صورتی - او تنها ستاره ی زمینی اش بود...
رویای صورتی
درباره وبلاگ


من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن،مرگ مرا دریابد،فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم. من اینجایم ، زنده مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را درآورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.
اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.
مدیر وبلاگ : رویای صورتی



.
نویسندگان
رویای صورتی (38)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 28 بهمن 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

کتاب کوچک دعایی که در دست داشت را به آرامی بست،آن را بوسید وبا احترام در طاقچه ی کوچک اتاقش جای داد.امشب باز آرام گرفت...سال ها بود که تنها ستاره ی زمینی اش را از خدا خواسته بود چون به رحمت وبخشش بی دریغش ایمان وافر داشت...چون بارها او را تنها ناجی خودیافته بود.در تنهایی ها تنها همدم، و در پریشان حالی ها،تنها مرهم خستگی ها یش یافته بود...زمانی که هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست آرامش کند،مگر او و آرامش آسمانی اش که جز با او بودن در هیچ کس نیافته بود...

شب تاریکی بود...پنجره ی کوچک اتاقش را به آرامی گشود وبازتک ستاره ی آسمانی اش که تنها همنشین شبهای  دلتنگی اش بود را در آسمان دید. بارها ازمعشوق زمینی اش برای او سخن گفته بود ...از زیبایی بی مانندش، از صداقتش،از احساس پاک و لطیفش ، از بی همتایی اش ،از این که او اولین وآخرین عشق اوست، از این که او تنها ستاره ی زمینی اوست که بی فروغ زیبای او راه زندگی اش به ناکجا آباد منتهی می شود، از این که بارها از خدا خواست بودش ولی ...

حضورستاره هر شب نور امید را در دلش زنده میکرد.چون سالها بود که رنج دوری از معشوقش را به شوق وصال، به جان خریده بود وستاره تنها کسی بود که از آن بالا ،او را از تک ستاره ی زمینی اش با خبر میکرد...هرگاه ستاره ی زمینی اش غمگین بود ،او دلشکسته ترمیشد.هرگاه اوشاد بود، بی پروا میخندید...هرگاه مریض بود تمام شب تا سحر را رو به درگاه  خدا ملتمسانه برای سلامتی اش اشک میریخت و دعا میکرد.هرگاه بی خواب بود،از دور برایش لالایی میخواند تا آرام بخوابد.ولی آیا هیچ گاه ستاره ی زمینی اش از این همه شور وعشق او آگاه بود؟؟؟آیا هیچ گاه از تک تک ثانیه های دلتنگی اش با خبر بود؟؟؟

بارها به او گفته بود که بی او به زندگی نه میگوید.بی او وجود او نیز دیگر معنایی نخواهد داشت... ولی هیچ گاه جوابی از ستاره ی زمینی اش دریافت نکرده بود!!!جز سکوت وسکوت....ازستاره خواست که یاری اش کند تا معنای  این همه سکوت که در دلش سنگینی میکرد را برایش معنا کند!ستاره از آن بالا نظاره گر ستاره ی زمینی او بود...او را کنار پنجره ی اتاقش یافت که با چشمان زیبایش به آسمان پرستاره ی  شب خیره شده بود...ستاره در چشمان روشن او نور عشق را دید و از لبهای خاموش او آوای دلنشین دوست داشتن را شنید...شب زیبایی بود.ستاره هر آنچه را دید و شنید برای دوست زمینی اش شرح داد و سوال بی جواب چندین ساله اش را پاسخ گفت:

"دوست داشتن همیشه گفتنی نیست... گاه سکوت است و گاه یک نگاه...واین درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم در چشمان هم خیره شویم"

اشک شوق در چشمانش حلقه بست...رو به ستاره کرد که از او تشکر کند.ستاره در برابر تشکر او پاسخ داد که او تنها حامل یک هدیه بوده،هدیه ای از جانب بهترین دوست...دوستی که هر روز با هدیه های کوچک و بزرگش گل لبخند را روی لبانش نقاشی میکرد...و این بار معشوق زمینی اش را به او هدیه کرده بود...

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :