تبلیغات
رویای صورتی - پرواز را به خاطر آور...
رویای صورتی
درباره وبلاگ


من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن،مرگ مرا دریابد،فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم. من اینجایم ، زنده مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را درآورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.
اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.
مدیر وبلاگ : رویای صورتی



.
نویسندگان
رویای صورتی (38)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
دوشنبه 4 بهمن 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

تنها وپریشان خود را به حصار آهنی اطرافش میکوبید... هراز گاهی هم به نقطه ای، ساعت ها خیره می شد وبعد ناله ای سر می داد،نفرین می کرد، کمک می خواست، دعا می کردو یا شاید گله وشکایت داشت؟ نمیدانم! به راستی که چه کسی می دانست؟

سالها میشد که به این نوع زندگی خو کرده بود.سالها میشد که هر روز صبح که چشم به  دنیای غریب اطرافش میگشود تا شب هزاران بار میله های آهنی سرد و غمزده ی اطرافش را می شمرد وبعد از پایان از سر می گرفت...سالها میشد چه شادو چه غمگین به اجبار می بایست آدم های اطرافش را که او را حبس کرده بودند، با صدای لطیف ودلنشینش سرگرم کند وشاید تنها دلخوشی او در این حصارماتم زده، تماشای لبخند آنها بود که هراز گاهی شادی و لبخند را به او یادآوری میکردند.وشادی، چه واژه ی غریبی!!

ولی همان چهره های خندان سالها بود که دل کوچک وزیبایش را خواسته یا نا خواسته شکسته بودند...اصلا آیا هیچ گاه آنهایی  که فقط برای لحظه ای سرگرمی،تنها امید و رویای زندگی آن پرنده ی زیبا را بی رحمانه قربانی دلخوشی های زود گذر خویش کرده بودند، می توانستند ناله ها و یا ترانه هایش را از هم تشخیص دهند؟ آیا هیچ گاه این آدمیان زمینی سنگدل که حتی فکر پرواز به ذهنشان خطور نکرده بود، می دانستند که وقتی می گویند پرواز را باید از پرنده آموخت و به خاطر سپرد،پعنی چه؟

روزها می گذشت واو هر روز مرگ تدریجی رویاهای همیشگی اش را جلوی چشمانش می دید. رویاهای رنگارنگی که سال ها در قلب خویش پرورانده بود...رویای باغ ها وگل های بهاری،رویای آسمان زیبای آفتابی ، رویای همراهی با دوستانی که هیچ گاه آن ها را ندیده بود ولی سال ها به امیدیک لحظه با آن ها بودن سپری کرده بود، رویای هم صحبتی با شبنم لطیف روی گلهای رنگارنگ و زیبا ،هم بازی شدن با رنگین کمان بعد از یک روز زیبای بارانی و همنشینی با بید مجنونی که سالها میشد،از تنهایی می لرزید ولی هیچ مرهمی برای قلب خسته اش نیافته بود.رویای.....

اما او دیگر حتی توان شمردن میله های سرد وبی روح اطرافش را نداشت چه برسد به رویاهایی که در نظر او هیچ گاه به حقیقت نمی پیوستند!... او همچنان به نقطه ای در افق ها خیره مانده بود و در این فکر که به چه جرمی،و به راستی به چه جرمی آدمیان حکم حبس  ازلی و ابدی او را صادر کرده بودند ؟؟

 به راستی که گناهش چه بود؟ آیا او قربانی آوازدلنشینش شده بود یا خود خواهی وسنگ دلی آدم ها؟

و یا شاید بی گناهی تنها گناهش بود!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :