تبلیغات
رویای صورتی - من وستاره...
رویای صورتی
درباره وبلاگ


من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن،مرگ مرا دریابد،فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم. من اینجایم ، زنده مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را درآورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.
اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.
مدیر وبلاگ : رویای صورتی



.
نویسندگان
رویای صورتی (38)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 27 آذر 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

شب بود وهمه جا تاریک وخاموش. پنجره ی اتاقم را گشودم وآسمان زیبای شب خیره شدم.چه غوغایی به پا بود... ستارگان چشمک زنان،زیبایی وصف ناشدنی خویش را به رخ ساکنان زمین می کشاندند وماه با لبخندی ملیح و دلنشین زیبایی محفل آسمانی شان را دو چندان کرده بود...

من همچنان محو آن همه شور، درافسوس زمینی بودن وبی نصیبی از همه زیبایی آسمانی می سوختم.غرق در افکار پریشانم بودم که ناگاه چشمک ستاره ای رشته ی افکار سست و زمینی ام را از هم درید. ستاره نزدیک تر آمد و خندید.چه لبخند زیبا و دلنشینی... تا به حال هیچ گاه  لبخند ستاره ها را ندیده بودم! از هیجان زبانم بند آمده بود. با خنده ی زیبای او، حتی خندیدن را دیگر ازیاد برده بودم.ستاره گفت : سلام دوست زیبای زمینی ام ....! باور کردنی نبود، آن ستاره به زبان من حرف می زد و با من!!!

اول گمان کردم که خواب میبینم. نمیتوانستم باور کنم ولی به هر حال بعد از مدت ها، یکی را پیدا کرده بودم که به درد و دل هایم  گوش دهد آن هم  یک ستاره ی مهربان...مدت ها بود که حرفای دلم را به کسی نگفته بودم...نگفته بودم که سال هاست لبخند با لبهایم وداع کرده واشک وآه همدم تنهایی هایم شده.نگفته بودم که چقدر تنها و خسته ام.نگفتم که سالهاست هوای حوصله ام ابریسست وبضغی سنگین گلویم را می فشارد چنان که نفس کشیدن را برایم دشوار ساخته است.نگفتم که در این دنیای بزرگ با آدمای رنگارنگ آن ،چقدر تنهایم وحتی دریغ از دوستی یک رنگ وبی ریا...نگفتم که رویای صورتی ام را زمینی هاچه ساده پرپر کردند وچه بی تفاوت  از آن گذشتند.....وای که چقدر دلم هوای پر کشیدن وآسمانی شدن دارد...ستاره همچنان به چشمانم خیره شده بود وبدون این که هیچ حرفی بزند دستهایم رابه گرمی فشرد.و چه آرامشی...سال ها بود که به دنبال آن بودم... تازه حس کردم که میتوانم به راحتی نفس بکشم...از ستاره خواستم من را به همراه خود به آسمان ببرد. چون خیلی وقت میشد که از زمین وزمینی ها دل بریده بودم...

ستاره نزدیک تر آمدوگفت:مخلوق زمینی! هر شب همه ی ما ستارگان به امید دیدن تو، در آسمان گرد هم می آییم که تماشایت کنیم ونظاره گرعظمت آفرینش خدا روی زمین باشیم... اگر توزمینی نباشی، آسمانی بودن ما معنا ندارد.اگر تو نباشی هیچ گاه جشن ستاره ها در آسمان بر پا نمی شود وشکوهی ندارد.پس همچنان زمینی باش و بدان مفتخر. زیرا که تومحبوبی داری که همیشه وهمه جا با تو ودر تدارک بهترین ها برای توست، فقط وفقط برای تو.حتی دلیل وجود ما در آسمان به فرمان اوست که مبادا تو در شب تار مسیرت را گم کنی وبه بیراه روی... زمینی باش واز زمینی ها هر زمان که دل کوچکت را شکستند،به او پناه ببرکه او مرهم دل های شکسته است....به او که به تو حتی از خودت هم نزدیک تر است.کافیست او را بخوانی تا اجابت کند تو را....آن گاه می فهمی که هیچ گاه تنها نیستی چون به بی نهایت دل بسته ای...

اشک در چشمانم حلقه زده بود...دیگر نمی توانستم ستاره را ببینم.آری او رفته بود...ولی گمشده ام را پس از مدت ها به من بازگرداند. کسی که در تمام این سال ها در کنارم بودومن در افسوس نداشتن او از او غافل بودم!

 شب غریبی بود...آسمان ابری چشمانم، بی وقفه شروع به باریدن کرد ومن با نوازش هر قطره اشک بر روی گونه هایم، حس می کردم به او نزدیکتر و نزدیک تر می شوم…






نوع مطلب :
برچسب ها :