رویای صورتی
درباره وبلاگ


من آمده ام تا حرفی را بگویم و آن را خواهم گفت. اگر پیش از به زبان آوردن آن،مرگ مرا دریابد،فردا آن را بر زبان می آورد. زیرا فردا هیچ رازی را در کتاب ابدیت پنهان نمی گذارد من آمده ام تا در شکوه و روشنایی عشق و زیبایی زندگی کنم. من اینجایم ، زنده مردم نمی توانند مرا از زندگیم تبعید کنند.
اگر آنها چشمانم را درآورند من به نجوای عشق و نغمه های زیبایی و سرور گوش خواهم سپرد.
اگر آنها بخواهند مرا از شنیدن باز دارند ، من وجد و سرور را در نوازش نسیم خواهم یافت که آمیخته ای است از رایحه ی زیبایی و حلاوت نفس های عاشقان.
مدیر وبلاگ : رویای صورتی



.
نویسندگان
رویای صورتی (38)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 12 شهریور 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

برخیز و چشم بگشا...

صبحی دیگر در راه است...

هر صبح تازه آغاز دیگری است برای از نو اندیشیدن و از نو ساختن.

از نو ساختن پایه های امید در دلت...

از نو ساختن انگیزه ای که بخاطر رویای از دست رفته ی دیروزت، به خاک سپردی.

هر صبح تازه یک نشانه است...

نشانه ی فرصتی دیگر، برای رسیدن به رویاهای زیبایت.

نشانه ی بودن و خواستن ...

نشانه ی روشنی و عشق...

نشانه ی دوست داشتن و زندگی کردن...

از این نشانه ها ساده نگذر .

شاید خیلی زود ، دیر شود...

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 2 شهریور 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

کاش تمام مردم شاعر بودند ! تا احساس با هم بودن را می فهمیدند و موسیقی زلال آب را از بین نمی بردند...

کاش تمام مردم شاعر بودند ! تا هیچ احساسی در پشت زنگار غربت نمی پوسید و کلام آبی آسمان همیشه بر دفتر دل ها پنجره ای تازه بود...

کاش تمام مردم شاعر بودند ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 28 مرداد 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

این شعرو بی نهایت دوست دارم خیلی شبیه حال و هوای این روزا و شباس.شبایی که تا صبح بیدار میمونی فقط و فقط بخاطر اینکه به محبوبت بگی که چقدر دوستش داری. چقدر محتاجشی. آرزویی داری که فقط خودش می تونه کمکت کنه و تو چقدر به رحمت و بخشش همیشگیش امید داری. چقدر دوست داری همونی بشی که فقط اون می خواد. چقدر از اینکه اونو داری شادی و چقدر بی او تنها...

 توصیفش واسم سخته، خیلی سخت...فقط  دوست داشتم حال و هوای رویای صورتی رو هم یه جورایی خدایی کنم. پس تقدیم به تنها بهانه ی نفس کشیدنم:

هر جای دنیایی دلم اونجاست...

من کعبمو دور تو می سازم ...

من پشت کردم به همه دنیا ، تا رو به تو سجاده بندازم...

هر روز حسم تازه تر میشه...

 غرق تو می شم بلکه دریا شم...

بیزارم از اینکه تمام عمر...

 از روی عادت عاشقت باشم...

گاهی پرستیدن عبادت نیست...

با اینکه سر  به مهر میزاری...

گاهی برای دیدن عشقت...

 باید سر از رو مهر برداری...

یک عمر هر دردی به من دادی...

حس می کنم عین نیازم بود...

جایی که افتادم به پای تو...

زیباترین جای نمازم بود...

 

الهی! با خاطری خسته، دلی به تو بسته، دست از غیر شسته،در انتظار رحمتت نشسته ام.

می دهی، کریمی. نمی دهی، حکیمی...

می خوانی،شاکرم،می رانی، صابرم.

الهی ! احوالم چنان است که می بینی. نه پای گریز دارم و نه زبان ستیز

دستم بگیر که محتاج ترینم...یا الرحمن الراحمین






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 25 مرداد 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

دفتریادداشتمو خیلی وقت بود که کنار گذاشته بودم! یعنی اصلا فرصت نوشتنو نداشتم... یه وقتایی یه مطلبایی رو که دوست داشتم توش می نوشتم. امروز بعد از مدت ها که رفتم سراغش خوندم:

چه زیباست...

چه زیباست اگر قلبم ، پس از مرگم

بسان روزهای پیش از آن

در سینه ای کوبد پیام مهربانی را...

آن گاه که پرنده ی سپید روح مان عروج معنایش را جشن میگیرد ، آن گاه که قفل قفس سنگین چشم گشوده می شود تا برویم از آن بالاها نگاه کنیم به آن چه در زمین بجای گذاشته ایم، چقدر زیبا خواهد بود اگر آنقدر کاشته باشیم که سبزی و طراوت کاشته هامان ،پرنده ی روحمان را از آن بالا ها سرمست کند. آن جا دیگر پرهای زمینی مان بکار نمی آید. پس می توانیم آن ها را به کبوتران پرشکسته ی زمین قرض دهیم تا وقتی از آن بالاها نگاه کردیم زیبایی باغ مان با تحرک پرواز پرندگان ،با جست و نشست هاشان به این سو و آن سو دو چندان شود.

آن روز از آن بالا خواهیم شنید...

گرومپ...

گرومپ...

آری... این صدای قلب من است که در سینه ی آن پرنده ی کوچک ، شادمان می تپد...

آه ! که من امروز چقدر خوشحالم...




نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 4 مرداد 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
زیباترین احساسات در زیباترین کلمات وصف می شوند....
زیباترین کلمات بر زبان زیباترین آدم ها جاری می شود...
زیباترین اشک ها برای از دست دادن زیباترین ها از چشم ها سرازیر می شوند...
زیباترین لبخند ها
به زیباترین لبخندها  هدیه می شوند...
زیباترین محبت ها به زیباترین عشق ها
تقدیم می شوند...
زیباترین لحظه ها برای زیباترین
تصورات ثبت می شوند...
زیباترین اتفاقات
برای زیباترین تدبیرها رقم می خورند...
زیباترین سرنوشت ها
نصیب  زیبا ترین صبرها می شوند...
زیباترین دوستت دارم ها به خالصانه ترین دوستت دارم ها
گفته می شوند...

پس زیباترین
باش، به رغم تمام زشتی ها...

زیباترین احساس را در وجود خودت نگه دار ، هر چند احساست
را درک نمیکنند...
زیباترین کلمات را بر زبان جاری کن، هر چند با تلخ ترین کلمات روحت را آزرده می کنند...
زیباترین اشک ها را بریز، هر چند زیبایی ها را نبینی...
زیباترین لبخند ها را هدیه کن، هر چند از تو لبخند را دریغ دارند...
زیباترین محبت ها را تقدیم کن، هر چند عشق ها دروغ باشند...
زیباترین لحظه ها راثبت کن ، هر چند در تصور و باورت
نگنجند...
زیباترین اتفاقات را به انتظار
باش، هرچند زیباترین تدبیرها برایت امکان پذیر نباشند...
زیباترین سرنوشت ها را امیدوار باش
، هر چند صبوری برایت سخت باشد...
زیباترین دوستت دارم
را بر زبان بیاور، هر چند خالصانه ترین دوستت دارم ها را نشیده باشی...
 در این دنیای وارونه شاید "تنها" دلیل بودن همین ها باشه...


"رویای صورتی"





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 8 تیر 1390 :: نویسنده : رویای صورتی

بالاخره این ترم هم به پایان رسید.... اولین ترمی بود که از دست دروس عمومی یه نفس راحت کشیدم.البته نه این که تموم شده باشن، نه! حالا در خدمتشون هستیم. ولی خوب در عوض همش ترجمه داشتیم.

ترجمه ی پیشرفته که بعد از یه ترم هنوز متوجه نشدیم پیشرفته یعنی چی!!!؟؟؟ من که چیز پیچیده ای تو متن هایی که خوندیم ندیدم جز اون روز طوفانی تو مسیراستخر ولچرزها که مشخص نشد زمستون بود، پاییز بود ....و رنگ پوست فونیکس که زرده ، برونزس یا به قول بعضی از مترجمان فرهیخته ی آینده "لایه ی زیرین پوستش به رنگ زرد سوخته بود!"  و اون جاده ی خاکی که مادر بزرگ اونقدر بچه رو محکم تو بغلش نگه داشته بود و با اون شکلکای مسخره می خواست به زور هم که شده بخندونه که فراموش کرده بود چند مایل از جاده گذشتن.حالا فکر کن تو این بنزین نیازی باید دور بزنن و برگردن.آه...(قسمت هایی از داستان هایی بود که تو کلاس ترجمه کردیم) تازه جالب تر هم میشه ترم آینده پیشرفته ی 2 داریم.خدا به خیر بگذرونه.....

ترجمه ادبی کلاسش ok بود...فقط افتخار آشنایی با یکی از اساتید ارجمند که شکسته نفسی فرموده واسم خود را دانشجو گذاشته و درجایگاه فقیرانه ی ما مینشست،رو داشتم. کافی بود استاد بخواد یه چیزی بگه، ادامه ی حرفاش با نظریات ایشون و البته " رفیقشون" تموم میشد. حیف شد ترم تموم شد ولی سعادت زیارت  به قول خودش "رفیقش" رو نداشتیم.

ترجمه اسلامی هم که قربونش استاد اونقدر رو پروژشون و ترجمه های متون اسلامی حساس بود که اواخر ترم دیگه واسه خودمون یه پا مترجم اسلامی شدیم .آربری ، پیکتال ،پالمر ،پیکتال ، شکیرو.... جلومون لنگ مینداختن. اولین ترمی بود که با این استاد کلاس داشتم، حجم کار کلاسیش زیاد بود و من عاشق همیچین کلاسی ام کلی چیز یاد گرفتم.

ترجمه متون مطبوعاتی هم که قبلا راجبش حرف زدم. امتحانش همین دیروز بود با بمب بارون پناهگاه قذافی و آدم ربایی الیزابت اسمارت تموم شد. البته هنوز ترم آینده ادامشو میخونیم فکر کنم تا قذافی رو زنده به گور نکنیم بیخیال نمیشیم. سوتی هاش که بماند...همین دیروز بعضی از بچه ها با اطمینان و البته اعتماد بنفس کاذب بهم میگفتن که چقدر ترجمه های حرفه ای نوشتن. البته زیاد جدی نگیرید چون طرابلس (پایتخت لیبی) رو تروپیل ترجمه کرده بودن.

ترجمه شفاهی و مقاله نویسی که بی خیال...

 SILENCE IS GOLDEN

خواندن متون مطبوعاتی  هم که همش یه ربع اول، جلوی در کلاس تشکیل می شد. وبیشتر درس صبر و استقامت بود. یاد گرفتیم که دیر رسیدن بهتر از به موقع رسیدن است. یه ربع آخر کلاس هم با حضور و غیاب میگذشت که هر جلسه مجبور بودیم چند نفری که تغییر سکشن داده بودیم دور استاد جمع بشیم و بگیم حضور سبزمان را ثبت بفرماید. نمیدونم چه اصراری داشت اسممونو از اول تو لیست این سکشن نمی نوشت که دیگه هر جلسه این کار تکراری رو نکنیم البته یادم رفت این به همون مقوله ی صبر برمیگرده. تازه استاد به این شرط قبول کرد تو این سکشن بمونم که اولین نفری باشم که خبر ارائه میده چون بچه ها دنبال یه  VICTIM  میگشتن تا ببینن اوضاع از چه قراره. که در اون موقع در کمال شهامت من رفتم و البته استاد خیلی از لهجه و تلفظم تجلیل کردن. تازه یه سرچ همگانی هم به راه افتاد واسه تلفظ درست فیبر،  که در اصل فایبره. از دیکشنری گوشی یکی از بچه ها که معلوم نبود امریکن پشتو بود یا بریتیش کهن ولی چون خودش اصرار داشت که درسته، ما هم در کمال احترام به نظرشون احترام گذاشتیم.

از درسای دیگه ، ترجمه ی مکاتبات و اسناد بود  که بچه ها تو ترجمه های فارسیشم مشکل داشتن و اون موقع خدا رو شکر کردم که زبان اصلی فارسی نشد! Thanks God

اصول روش تحقیق هم که نصف بچه ها خواب بودن و نصف دیگه مشغول اس ام اس فرستادن که نهایتا با تلنگر و تهدید استاد راهنمایی به سمت در کلاس، این مشکل هم بخیر گذشت...

به امید موفقیت روز افزون ...






نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
یکی از درسای این ترمم ترجمه ی متون مطبوعاتیهاوایل واسم یه جورایی بود نه اینکه سخت باشهنه... چه جور بگم نمیشد باش کنار اومد.آخه تا قبل از این همچین علاقه ای به خبر و مطبوعات نداشتم ولی الان بیشتر به شنیدن اخبار کنجکاو شدم.تازه متوجه شدم زبون خبری هم واسه خودش دنیایی داره ها...
پس تصمیم گرفتم این مطلبمو در قالب خبر بنویسم....
                                                                      
                                                                     
رویای صورتی -به گزارش خبر نگار صورتی ما از آغاز هفته ی جاری داروی جدیدی به نام داروی" بی خیالی" به داروخانه های سراسر کشور عرضه شد...
خبرنگار صورتی در گفتگویی با یکی از دکتران داروساز اظهار کرد:
برخلاف تصور عموم مردم که دوای هر دردی در داروخانه پیدا می شود، گروهی از مردم از بیماری قلبی خویش شاکی بوده و گفته اند که قلب آنها به علت کمبود
محبت میسوزد در حالی که پزشکان تا کنون هیچ گونه اقدامی برای این مهم اتخاذ نکرده اند
دکتر داروساز در پاسخ به خبرنگار ما اینگونه اذعان داشت که:
به دلیل این که داروی محبت به خصوص طی چند سال اخیر،خریداری نداشت دیگر تولی نمی شودولی بجای آن داروی بی خیالی
توسط گروهی از مجرب ترین پزشکان ما ساخته شده است که هم اکنون در بازار عرضه می شود.
وی افزود اگر شما روزی دوقاشق از آن را بخورید، بعد از یک ماه قلب شما مثل سنگ میشود
و دیگر کمبود مهر ،محبت و عشق و وفاداری هیچ تاثیری روی قلب شما نخواهد گذاشت.امید آن که این دارو مثمر ثمر واقع شود

داروی خوبیه... نه؟





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 22 فروردین 1390 :: نویسنده : رویای صورتی
امروز یه مطلب کوتاه خوندم به نظرم جالب اومددوست داشتم شما هم بخونید...

"از خود بیزار بود... همیشه از خودش فرار میکرد.یک روز میخواست به سرعت فرار کند،سرش به دیوار حقیقت برخورد کردتصمیم گرفت از این به بعد خود را اصلاح کند
چند ماه بعد در محل سخنرانی اش جای سوزن انداختن نبود.طرفدارانش معتقد بودند چون سخنانش از دل برمی آید، بر دل مینشیند"

چیزی که من از این داستان کوتاه برداشت کردم این بود که همیشه باید واقع بین بود
هیچ آدمی کامل نیست. بالاخره یه کوچولو ضعف تو همه ی افراد وجود داره.ولی اون چیزی که اهمیت داره اینه که بجای انکار اون ضعف (فرار کردن) به فکر اصلاح اون بود.اون وقته که آدم متوجه میشه که در حقیقت توانایی هاش بیشتر از ضعفاشه. وشاید این همون موفقیته
...
یه چیز دیگه این که گاهی آدما در مسیر زندگیشون یه نفر دیگه رو الگو قرار میدن وسعی میکنن تمام فعالیت های زندگیشون رو مثل اون فرد انجام بدن!(جریان طاووس و کپک) مدتی میگذره و متوجه میشن که اصلا خودشون نیستن و اون یه فرد دیگس که داره براشون تصمیم میگره
. اون وقته که باز فکر فرار به ذهنشون خطور میکنه. و شاید این فرار از خودشون نباشه!فرار از خودی باشه که دیگران براش رقم زدن

راستی شما چی برداشت میکنید؟؟؟







نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 23 اسفند 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

چیزی به تموم شدن یه دفتر دیگه از خاطرات زندگیمون نمونده...سال 89 هم با همه ی خوبی ها و بدی هاش دیگه کم کم داره کوله بارشو جمع میکنه و راهی میشه تا به تاریخ ملحق بشه...

تو این سالی که گذشت چند روزشو شاد بودی و چند روز غمگین؟چند روز آفتابی داشتی و چند شب مهتابی؟به چند تا از آرزوهات رسیدی ،چند تا رو بی خیال شدی و چند تا رو سوژه ی سال 90 کردی؟

اصلا شمردی که چند تا دوست جدید پیدا کردی و یا نکنه اون چندتا رو هم از خودت رنجوندی؟ شد تو این سال  آخرای ماه با اونکه  پول تو جیبیت ته میکشید و از صفاسیتی همچین خبری نبود،وتازه یادت میومد که چقدر باباتو یا شایدم جیبشو دوست داشتی، واسه یه بارم که شده رفتی با همون  پول کم یکی از دوستای صمیمیتو به یه چیز کوچولو اگه شده حتی یه چای دعوت کنی و چند لحظه ای رو خوش بگذرونید و از با هم بودن لذت ببرید؟یادته اون روز که واسه رفتن به دانشگاه عجله داشتی با این حال اون پیر زن تنها رو با زنبیل سنگینش  که انگار بارضازاده میخواست کل بندازه،از خیابون گذروندی و چقدر تو دلت احساس غرور و خوشحالی کردی؟

همه گذشت و گذشت...حالا تو موندی وهمه ی خاطرات تلخ و شیرینش.که البته امیدوارم واسه شما همش خاطره های شیرین و صورتی باشه.....

به هر حال دوست صورتی عزیزم،گذشته ها گذشته ...بپا آینده از دستت نره.آینده ی روشنی  که  برای به دست آوردنش حتی حاضری امروزتو فدای تک تک ثانیه هاش کنی...

امسال منم، خاطره های زیادی داشتم.خاطره هایی که لحظه به لحظشون رو نمیتونم فراموش کنم...تلخی بعضیاشون هر چند سعی کردم ولی هیچ وقت فراموشم نمیشن ،تلخی لحظه هایی که  احساس لطیف صورتیم  رنگ می باخت، تلخی لحظه هایی که هزارتا حرف نگفته مثل بغض سنگینی تو گلوم، راه نفس کشیدنم رو سخت میکرد،ولی نمیشد اون بغض سنگینو بشکنمو دیگران گاهی اسم این سکوت رو خودخواهی گذاشتن،تلخی لحظه هایی که  تو تموم این سال هیچ وقت موفق نشدم بگم که....بی خیال! اصلا چه دلیلی داره آدم همش از تلخی هاش بگه.خوب همه ی آدما یه وقتایی تنهان،یه وقتایی خستن و یه وقتایی کلا خود درگیری دارن.اینطور نیست؟؟؟ دلیل نمیشه که همش زانوی غم بغل بگیرن و از تلخی هاشون بگن! پس شادی ها این وسط چه گناهی کردن!؟

ناگفته نماند خاطره های خوبم هم کم نبودن...مخصوصا کلاسای دانشگاه ،صدای خنده ی بچه ها، گوش نکردن به حرف استادا که همیشه از اول ترم یکدومشون میگفت "دوستان بخونن که مطالب جمع نشه واسه شب امتحان " و ما بی خیال فقط اون لحظه به لحن استاد میخندیدیم و تازه شب امتحانش فهمیدیم که چه حرف گهر باری زده بود!از اون گفتن و از ما نشنیدن بود. ولی خوب با این حال نمرم عالی شد.ازدواج  دو تا از دوستام که البته یکیشون چند روز دیگس.شروع ترم جدیدوبالاخره  پیچوندن کلاسا تا بعد از عید و ...

یاد تک تک لحظه هاش بخیر...به هر حال سال 89 که دیگه آفتاب لب بومه و میره...

 دوست صورتی مهربونم! امیدوارم سال جدید یه سال خوب  و خاص واست باشه... صمیمیت،سرور،صداقت،سربلندی،صفا،سخت کوشی وصورتی ترین لحظه ها هفت سین سفره ی سبز زندگیت و رسیدن به دوست داشتنی ترین رویاهات هدیه ی خدا به تو...

بیا به هم یه قول بدیم...سر سفره ی عید واسه شادی  و موفقیت هم دعا کنیم... پیشاپیش" آمین"

رویای صورتی .اسفند.1389






نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 16 اسفند 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

مطلب قبلیمو که نوشتم، خیلی ها شاکی شدن که چرا از امید ننوشتی؟؟؟؟

امید...تا حالا چقدر راجب این مضوع فکر کردی؟ تا حالا چند دفه با اون تونستی ازهمه ی موانع پیش روت رو با موفقیت گذرکنی ؟ اصلا هیچ وقت شده که به آخر خط رسیده باشی و ......................

زندگی تک تک ما آدما یه جورایی با امید گره خورده...حالا بعضی ها هر از چند گاهی این گره رو یه هوایی محکم تر میکنن وبعضی های دیگه حتی اون ذره رو ،سعی دارن باز کنن.البته بیش تر اوقات ناخواسته.تازه شاکی هم میشن که ای بابا مشکل از جنس گرهس!!

نه دوست جونم، گره هیچ مشکلی نداره جنسش اصل اصله...مشکل یه جایی دیگس! نه خیلی دور نیست،همین جاست خیلی نزدیک تر از اونی که فکرشو کنی!کافیه جلوی آینه بری تا ببینیش...

آره گاهی وقتا مشکل، خود ما آدما هستیم...ما که با کوچکترین مشکل به جای حل اون میریم سراغ باز کردن همون گرهه.آماده ی سفر میشیم ...سفر به زندگی...سفر به رویاهایی که بارها با خودمون مرورشون میکنیم و به امید رسیدن به اونا راهی میشیم...اما راه که همراه نیست! کو همسفر راه؟ جاده که فقط قسمتیش آسفالت شده !!! اصلا ببینم پس ماشین کجاست؟؟؟؟نکنه قراره تا آخر راهو پیاده....؟؟!

درسته همیشه دوست داریم به راحتی به دور و درازترین آرزوهامون برسیم.همیشه از سختی هاش ترسیدیم. خیلی وقتا پیش اومده که حتی از همون اول از خواستمون به راحتی پا پس کشیدیم که مبادا وسط راهی گیر بیفتیم و دریغ از کسی که به کمکمون بیاد...هیچ وقت شده که ببینیم رویاها و خواسته هامون چه اندازه ازسرنوشتمون رو رقم میزنن؟هیچ وقت شده امید به باورها،آرزوها و توانایی هامون باعث بشه تموم جاده خاکی های راه رو پیاده ،یه نفس اونم با سنگینی کوله بار آرزوهامون به دوش، طی کنیم؟یا اینکه وسط راه از شدت خستگی و درموندگی میشینیم اونم با فکر اینکه من کجا و مقصد راه کجا واصلا این راهی که میرم مقصدش همونه، شروع به باز کردن گره میکنیم؟؟؟

درست اون وقته که موفقیت ما رو همون گره رقم میزنه ...پس پاشو زمان کوتاه و راه طولانیه.به توانایی هات،آرزوهات احترام بزار.پاشو نزار خیلی زود دیر بشه...

یادت باشه تو جاده ی پراز پیچ و خم زندگی، با تمام موانع وخستگی هاش، همیشه اونایی به هدفشون می رسن وموفق ترند، که به تحقق رویاهاشون بیش تر از دیگران امید دارند...

پس دوست صورتی من! برای رسیدن به زیباترین آرزوهات، هر روز گره ی امیدتو به زندگی محکم تر کن....

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 7 اسفند 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

دلم هوای نوشتن کرده  ولی به هر چیزی که فکر میکنم ،یه جورایی شده

خواستم از تنهایی بنویسم،دیدم که تنهایی خودش به اندازه ی کافی تنهاست....

خواستم از با هم بودن بنویسم، دیدم که این روزا خیلی کمرنگ شده،بهتره بگم معنا نداره....

خواستم ازلبخند بنویسم ، دیدم که اونم روی لبای آدما  کمرنگ شده....

خواستم از مهربونی بنویسم،دیدم که تو دلا جایی نداره....

خواستم از عشق بنویسم،دیدم داغ دل خیلی ها تازه میشه...

خواستم از قدیما بنویسم،دیدم که قدیما گذشته و رفته....

خواستم از فرداها بنویسم،دیدم فرداها که هنوز نیومده....

خواستم از ستاره ی آسمونیم بنوییسم، دیدم که اونم خوابیده....

خواستم از رویای صورتی ام بنویسم، دیدم که....

دیدم که سکوت رساترین فریاده...

پس این بار رساتر از همیشه سکوت می کنم

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 28 بهمن 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

کتاب کوچک دعایی که در دست داشت را به آرامی بست،آن را بوسید وبا احترام در طاقچه ی کوچک اتاقش جای داد.امشب باز آرام گرفت...سال ها بود که تنها ستاره ی زمینی اش را از خدا خواسته بود چون به رحمت وبخشش بی دریغش ایمان وافر داشت...چون بارها او را تنها ناجی خودیافته بود.در تنهایی ها تنها همدم، و در پریشان حالی ها،تنها مرهم خستگی ها یش یافته بود...زمانی که هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست آرامش کند،مگر او و آرامش آسمانی اش که جز با او بودن در هیچ کس نیافته بود...

شب تاریکی بود...پنجره ی کوچک اتاقش را به آرامی گشود وبازتک ستاره ی آسمانی اش که تنها همنشین شبهای  دلتنگی اش بود را در آسمان دید. بارها ازمعشوق زمینی اش برای او سخن گفته بود ...از زیبایی بی مانندش، از صداقتش،از احساس پاک و لطیفش ، از بی همتایی اش ،از این که او اولین وآخرین عشق اوست، از این که او تنها ستاره ی زمینی اوست که بی فروغ زیبای او راه زندگی اش به ناکجا آباد منتهی می شود، از این که بارها از خدا خواست بودش ولی ...

حضورستاره هر شب نور امید را در دلش زنده میکرد.چون سالها بود که رنج دوری از معشوقش را به شوق وصال، به جان خریده بود وستاره تنها کسی بود که از آن بالا ،او را از تک ستاره ی زمینی اش با خبر میکرد...هرگاه ستاره ی زمینی اش غمگین بود ،او دلشکسته ترمیشد.هرگاه اوشاد بود، بی پروا میخندید...هرگاه مریض بود تمام شب تا سحر را رو به درگاه  خدا ملتمسانه برای سلامتی اش اشک میریخت و دعا میکرد.هرگاه بی خواب بود،از دور برایش لالایی میخواند تا آرام بخوابد.ولی آیا هیچ گاه ستاره ی زمینی اش از این همه شور وعشق او آگاه بود؟؟؟آیا هیچ گاه از تک تک ثانیه های دلتنگی اش با خبر بود؟؟؟

بارها به او گفته بود که بی او به زندگی نه میگوید.بی او وجود او نیز دیگر معنایی نخواهد داشت... ولی هیچ گاه جوابی از ستاره ی زمینی اش دریافت نکرده بود!!!جز سکوت وسکوت....ازستاره خواست که یاری اش کند تا معنای  این همه سکوت که در دلش سنگینی میکرد را برایش معنا کند!ستاره از آن بالا نظاره گر ستاره ی زمینی او بود...او را کنار پنجره ی اتاقش یافت که با چشمان زیبایش به آسمان پرستاره ی  شب خیره شده بود...ستاره در چشمان روشن او نور عشق را دید و از لبهای خاموش او آوای دلنشین دوست داشتن را شنید...شب زیبایی بود.ستاره هر آنچه را دید و شنید برای دوست زمینی اش شرح داد و سوال بی جواب چندین ساله اش را پاسخ گفت:

"دوست داشتن همیشه گفتنی نیست... گاه سکوت است و گاه یک نگاه...واین درد مشترک من و توست که گاه نمیتوانیم در چشمان هم خیره شویم"

اشک شوق در چشمانش حلقه بست...رو به ستاره کرد که از او تشکر کند.ستاره در برابر تشکر او پاسخ داد که او تنها حامل یک هدیه بوده،هدیه ای از جانب بهترین دوست...دوستی که هر روز با هدیه های کوچک و بزرگش گل لبخند را روی لبانش نقاشی میکرد...و این بار معشوق زمینی اش را به او هدیه کرده بود...

"رویای صورتی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 16 بهمن 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

وقتی که دلت از از تموم دنیا می گیره، وقتی اونقدر تنها و خسته ای که دست و دلت به هیچ کاری نمیره، وقتی که هیچ کس نیست که حرف دلتو اون طور که باید بفهمه و مرهمی برای خستگی هات باشه، اون وقت میشه که دوست داری یه نفر پیدا بشه ،یه نفر از جنس بارون،از جنس نور ،از جنس طراوت و از جنس صداقت که بیاد وخالصانه صدات کنه وتو آروم بشی... آروم بشی و تمام خستگی ها و دلتنگی هاتو فراموش کنی. چه حس خوبی داره که یکی باشه برای همیشه و صدات کنه...

 

صدایم کن که صدایت زیباترین نوای عالم است....

صدایم کن که صدایت مرهم دل غمدیده ی من است...

صدایم کن که صدایت همچون لالایی های زیبای شبانه، تمام شادی ها وشیطنت های کودکی ام را تداعی می کند...

صدایم کن که صدایت رقص قلم را میان انگشتانم زیباتر می کند...

صدایم کن که صدایت  به نوشته های بی روحم جان می بخشد ...

صدایم کن که بدانم هنوز رویای صورتی ام زیباترین رویای عالم است...

صدایم کن که بدانم تنها دلیل زندگی ام را....

صدایم کن که بدانم هنوز از یاد نبرده ای مرا...

صدایم کن...این بار رساتر از هر فریاد...

ای تنها بهانه ی نفس کشیدنم مهربان خدا...






نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 11 بهمن 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

این اولین شعری که گفتم،شاید آخریش هم باشه.... چون تا حالا شعر نگفتم نه فارسی ونه انگلیسی! ولی بعد از گذروندن حدودا ده واحد ادبیات انگلیسی که بهترین وشیرین ترین کلاسام در طول این چند ترم بودن،دوست داشتم این بارنوشتمو در قالب شعر بنویسم...


It’s a dark night

And I’m in thought…

The thought of life,a better life

All in my mind…

 It is so hard

To find it light…

Since the road of life

Is full of rough…

But I’m so bright

To pass all darks…

My eyes are light

To look forward…

To find a life

Which is so nice

pink dream






نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 4 بهمن 1389 :: نویسنده : رویای صورتی

تنها وپریشان خود را به حصار آهنی اطرافش میکوبید... هراز گاهی هم به نقطه ای، ساعت ها خیره می شد وبعد ناله ای سر می داد،نفرین می کرد، کمک می خواست، دعا می کردو یا شاید گله وشکایت داشت؟ نمیدانم! به راستی که چه کسی می دانست؟

سالها میشد که به این نوع زندگی خو کرده بود.سالها میشد که هر روز صبح که چشم به  دنیای غریب اطرافش میگشود تا شب هزاران بار میله های آهنی سرد و غمزده ی اطرافش را می شمرد وبعد از پایان از سر می گرفت...سالها میشد چه شادو چه غمگین به اجبار می بایست آدم های اطرافش را که او را حبس کرده بودند، با صدای لطیف ودلنشینش سرگرم کند وشاید تنها دلخوشی او در این حصارماتم زده، تماشای لبخند آنها بود که هراز گاهی شادی و لبخند را به او یادآوری میکردند.وشادی، چه واژه ی غریبی!!

ولی همان چهره های خندان سالها بود که دل کوچک وزیبایش را خواسته یا نا خواسته شکسته بودند...اصلا آیا هیچ گاه آنهایی  که فقط برای لحظه ای سرگرمی،تنها امید و رویای زندگی آن پرنده ی زیبا را بی رحمانه قربانی دلخوشی های زود گذر خویش کرده بودند، می توانستند ناله ها و یا ترانه هایش را از هم تشخیص دهند؟ آیا هیچ گاه این آدمیان زمینی سنگدل که حتی فکر پرواز به ذهنشان خطور نکرده بود، می دانستند که وقتی می گویند پرواز را باید از پرنده آموخت و به خاطر سپرد،پعنی چه؟

روزها می گذشت واو هر روز مرگ تدریجی رویاهای همیشگی اش را جلوی چشمانش می دید. رویاهای رنگارنگی که سال ها در قلب خویش پرورانده بود...رویای باغ ها وگل های بهاری،رویای آسمان زیبای آفتابی ، رویای همراهی با دوستانی که هیچ گاه آن ها را ندیده بود ولی سال ها به امیدیک لحظه با آن ها بودن سپری کرده بود، رویای هم صحبتی با شبنم لطیف روی گلهای رنگارنگ و زیبا ،هم بازی شدن با رنگین کمان بعد از یک روز زیبای بارانی و همنشینی با بید مجنونی که سالها میشد،از تنهایی می لرزید ولی هیچ مرهمی برای قلب خسته اش نیافته بود.رویای.....

اما او دیگر حتی توان شمردن میله های سرد وبی روح اطرافش را نداشت چه برسد به رویاهایی که در نظر او هیچ گاه به حقیقت نمی پیوستند!... او همچنان به نقطه ای در افق ها خیره مانده بود و در این فکر که به چه جرمی،و به راستی به چه جرمی آدمیان حکم حبس  ازلی و ابدی او را صادر کرده بودند ؟؟

 به راستی که گناهش چه بود؟ آیا او قربانی آوازدلنشینش شده بود یا خود خواهی وسنگ دلی آدم ها؟

و یا شاید بی گناهی تنها گناهش بود!!!






نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات